گفتم فراموشم نکن ، گفتی تو در یادی مگر
گفتم که ویرانم مکن ، گفتی تو آبادی مگر
گفتم بدون در دام تو من زندگی را چون کنم
گفتی که از پیشم برو ، از من تو آزادی دگر
گفتم که بی تو ، غم شده در باورم در خاطرم
گفتی که از روز ازل ، آیا تو دل شادی مگر
گفتم بیا با دل بساز ، با روح من شو همنوا
گفتی که از من نشنوی ، آهنگ دمسازی دگر
گفتم که جز تو نشنوم ، صوت و نوای بهتری
گفتی سخن کوتاه کن ، باشد تو را سازی دگر
نظرات شما عزیزان:

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه ،از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه ،بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو